العلامة المجلسي

521

حياة القلوب ( فارسي )

چون به خدمت آن حضرت رفت وأو را بر تخت پادشاهى ديد گفت : سپاس خداوندى را سزاست كه بندگان را به طاعت خود پادشاه گردانيد وپادشاهان را به معصيت خود بنده گردانيد . پس يوسف أو را به عقد خود درآورد وأو را باكره يافت ، پس يوسف به أو فرمود : آيا اين بهتر ونيكوتر نيست از آنچه تو به حرام طلب مىكردى ؟ زليخا گفت : من در باب تو به چهار چيز مبتلا شده بودم : من مقبولترين أهل زمان خود بودم ، وتو از همهء أهل زمان خود به حسن وجمال ممتاز بودى ، ومن باكره بودم ، وشوهر من عنين بود . چون يوسف عليه السّلام بنيامين را نزد خود نگاه داشت ، يعقوب عليه السّلام نامه‌اى به آن حضرت نوشت ونمىدانست كه أو يوسف است ، وترجمه‌اش اين است : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، اين نامه‌اى است از يعقوب بن إسحاق بن إبراهيم خليل اللّه عليهم السّلام بسوى عزيز آل فرعون ، سلام بر تو باد ، بدرستى كه حمد مىكنم بسوى تو خداوندى را كه بجز أو خدائى نيست ؛ امّا بعد ، بدرستى كه ما أهل بيتيم كه متوجه است بسوى ما أسباب بلا ، جدّم إبراهيم را در آتش انداختند در طاعت پروردگارش پس خدا بر أو سرد وسلامت گردانيد ، خدا امر فرمود أو را كه پدرم را به دست خود ذبح كند پس فدا داد أو را به آنچه ندا داد ، ومرا پسرى بود كه عزيزترين مردم بود نزد من ، وأو ناپيدا شد از پيش من ، وحزن أو نور ديدهء مرا بر طرف كرد ، وبرادرى داشت كه از مادر أو بود ، هرگاه آن گمشده را ياد مىكردم برادرش را به سينهء خود مىچسبانيدم وشدت اندوه مرا تسكين مىداد ، وأو نزد تو به تهمت سرقت محبوس شده است ، ومن تو را گواه مىگيرم كه من هرگز دزدى نكرده‌ام وفرزند دزد از من بهم نرسيده است » . چون يوسف عليه السّلام نامه را خواند گريست وفرياد كرد وگفت : اين پيراهن مرا ببريد وبر روى أو بيندازيد تا بينا شود ، وبا أهل خود همه به نزد من بيايند « 1 » .

--> ( 1 ) . امالى شيخ طوسي 456 .